درباره من : من عاشق ایران،عاشق کوه،عاشق طبیعت وعاشق عکاسی ام
پروفایل من : mani sepehr
| سفر به استان گلستان,منطقه ترکمن صحرا از12تا 21آذر 89 | |
| ساعت ۱٠:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ : توسط : mani sepehr |
|
همه جای ایران سرای من است
سفر به استان گلستان ومنطقه ترکمن صحرا
دلم لک زده واسه یک مسافرت ایرانگردی طولانی که نگن سر ساعت فلان و تا روز فلان وقت داریم وهنگام برنامه هم آنقدر عجله کنیم که وقت نکنیم محیط را درست ببینیم و عکس بگیریم وبا مردم و فرهنگهای مختلف آشنا شویم. پس از مشورت با تنی چند از دوستان که اکثرشان گرفتار زندگی روزمره هستند بالاخره به یاد خانمی افتادم که در روز کوهنورد با او آشنا شده بودم و ازسفرهای پیاده که با کوله پشتی در جهان وایران داشته تا حدی با خبر بودم .با یک تلفن قرار و مدارهامونو گذاشتیم ، بسیار مایل به سفر به استان خراسان شمالی بودم ولی با توجه به بعد مسافت وکوتاه بودن روزها در فصل پاییز و از طرفی رانندگی طولانی که با توجه به وضع بدنی ام زیاد برایم مناسب نبود تصمیم گرفتم مسافت کوتاهتری را انتخاب کنم و استان گلستان را انتخاب کردم .صبح جمعه روز 12 آذر هشتادو نه پس از بار زدن اثاثیه در ماشین که تقریبا دیگه هیچ جایی در ماشین باقی نمانده بود (من نمیدانم اگر تعدادمان بیشتر بود چه میکردیم ؟)بطرف جاده چالوس حرکت کردیم و پس از آن بطرف گرگان .در شهر علی آباد کتول ،سیدعباس ، راهنمای جنگل ابر که دو سال قبل ،ما را یاری کرده بود منتظرمان بود و قرار بود پس از یک شب ماندن در آنجا روز بعد به طرف روستای افسانه ای بالا چلیبرویم.در برنامه جنگل ابر که با پانزده تن از بچه های گروه در آخر برنامه به آنجا رسیده بودیم، واقعا لحظاتی بهشتی را آنجا تجربه کردم و در آنزمان هم یادم میاید بسیار مایل بودم چند روزی را در کلبه روستایی سید عباس سپری کنم ولی دوستانم گفتند اگر بمانم رفیق نیمه راهم و من مجبور شدم با آنها برگردم ،در همان روز، به خودم قول دادم که در اصرع وقت دوباره به آنجا برگردم.از گرگان که گذشتیم ابری سیاه آسمان منطقه را پوشانده بود.با خوشحالی به دوستم گفتم چه خوب این ابر احتمالا باران دارد ولی پس از طی مسافتی با وجود غبار غلیظ در هوا، تازه به یاد اخباری افتادم که در چند روز گذشته خبر از آتش سوزی در جنگلها ی منطقه را داده بود ،با مشاهده وضعیت موجود غم بزرگی روی دلم سنگینی میکرد.صبح روز بعد بطرف بالاچلی حرکت کردیم، غبار لعنتی هر لحظه بیشتر میشد حالا دیگر آتش و دود قابل مشاهده بود و تلاش بسیار ضعیف نیروهای کمکی که میخواستند با قطره ای آب دریایی از آتش را خاموش کنند.هلیکوپترهای کمکی مخازنی از آب را حمل میکردند که از دور به سطلهای دسته داری می ماندند که از هلیکوپترها آویزان بودند و تا به منطقه نزدیک میشدند مقداری از آبها در هوا پخش میشد و من نا امیدانه به آب کمی که قرار بود آن آتش عظیم رافرو نشاند نگاه میکردم و بر نگرانیم افزوده میشد.با ورود به روستا همه تصوراتم در هم شکست ،بهشتی که در پاییز دو سال قبل آنجا دیده بودم تبدیل به جهنمی شده بود که طاقت نیاوردم حتی تا ظهر آنجا بمانم و پس از خوردن چای دودی در کلبه از راهنما خواهش کردم ما را به شهر باز گرداند،تصمیمم را گرفته بودم ،هر چه زودتر از منطقه آتش دور شوم از نگرانی و اضطرابم کاسته میشود .با صرفنظر کردن از نقاطی که قرار بود در این منطقه بازدید کنم به طرف شمال استان ادامه مسیر دادم .مقصد بعدیمان شهر آق قلا بود که تقریبا بعداز یک ساعت آنجا بودیم .در اینجا یکی از دوستان اینترنتی ما( مای سا) که عاشق ایرانگردی وجهانگردی با دوچرخه است منتظرمان است ،او تازه از سفر تمرینی خود که ده روز طول کشیده باز گشته و خود را آماده سفربا دوچرخه به هندوستان میکند.شب را نزد مای سا ماندیم و نقشه های بسیاری برای سفرهای جهانگردی کشیدیم.روز سوم سفر را با صبحانه محلی شروع کردیم و پس از آن عازم بندر ترکمن شدیم.در آنجا با کسی قرار نداشتیم ولی از بخت بلندمان با نیش ترمزی که جلو داروخانه ای در ابتدای شهر ،برای پرسیدن نشانیهایی که داشتیم ، زدیم ،با زوج داروسازی آشنا شدیم که همانها بهترین دوستان ما شدند و ما را به خانه دوستشان که اطلاعات زیادی در مورد منطقه خودشان داشت بردند.اینها زن وشوهری بودند که پارکینگ خانه اشان مملو از مواد خام برای فرش بافی بود و جالب اینکه این پشمها توسط تجار تهرانی به اینجا فرستاده میشود تا توسط فرش بافان روستایی بافته شود وجالبتر اینکه نقشهای این فرشها گبه چهار محال وبختیاری است و نه نقشه فرش ترکمن !کار و تلاش بی وقفه این زن ترکمن که تحصیلات دانشگاهی اش هم رشته فرش بود ه و از شوهرش هم فعالتر است (در حقیقت مهره اصلی اوست) تحسین همه را بر می انگیزد. ابتدا به خاطر علاقه ام به اسب وسوارکاری به باشگاه بزرگ پرورش و نگهداری اسب رفتم که متعلق به تربیت بدنی بندر ترکمن بود و دارای مانژ بسیار وسیعی بود.در اینجا اسبهای بسیار گرانقیمتی که از ترکیب نژاد ترکمن با نژادهای خارجی بوجود آمده بودند وجود داشتند،قیمت بعضی ها به 40 میلیون تومان میرسید!با اصرار فقط توانستم اجازه سواری کوتاه مدتی را از مربی بگیرم، چون آنها همه اسبهای مسابقه بودند و نه سوارکاری.هر اسب یک مالک ویک مربی و یک سوار کار دارد.وعده بعدی ملاقات با آقای مخی ایری هنرمند نوازنده سازهای محلی ترکمنی بود،در چادری که آقای ایری در حیاط منزلش برپا کرده بود وبه زبان ترکمنی به آن قره اوی یا آق اوی میگفتند (بسته به اینکه با پشم سیاه بافته شده باشد یا سفید) سه دانشجوی معماری هم بودند که برای تحقیق پایان نامه اشان در مورد ساخت چادرها ،نزد ایری آمده بودند و او با گشاده رویی پذیرای همه امان شد.انواع سازهایی که او مینواخت :کمانچه و انواع نی های محلی بود که اندازه بعضی از آنها به بلندی انگشت دست بود ولی چنان نوای حیرت انگیزی داشت که شگفت زده میشدیم.مدتی با ناله زیبای کمانچه اش روحمان رانوازش کرد ،او شخص فرهنگ دوستی بود و بخصوص برای فرهنگ و آداب و رسوم محلی اش ارزش و احترام قایل بود و دوست داشت آن رابه دیگران معرفی کند.من بسیار دوست داشتم صدای دو تار ترکمنی را هم بشنوم ولی او گفت که برای این ساز بهتر است نزد بخشی:شیخی پنق بروم که در نزدیکی بندر در منطقه سیمین شهر زندگی میکند.از خانه ایری به سمت اسکله بندرترکمن و جزیره آشورا ده حرکت کردیم.خوشبختانه در این فصل همه جا خلوت است و فرصت کافی برای گشتن در هر مکانی با آرامش کامل وجود دارد .با سوار شدن به قایق تصمیم گرفتیم علاوه بر جزیره آشورا ده ،گشتی هم در تالاب اطراف جزیره بزنیم که در آنجا پرندگان مهاجر بسیاری از دور دیده می شدند . جزیره متروکه دیگری هم در وسط تالاب بود و به پیشنهاد قایقران در ساحلش که بسیار هم گل آلود بود ،پیاده شدیم ،اینجا خانه های بسیار قدیمی که تعدادشان اندک بود و با چوب درست شده بود ،جلب توجه میکردند.پس از مدتی در ساحل آشوراده پیاده شدیم ،اینجا من یکی از زیباترین و جذابترین غروب هایی که در عمرم دیده ام را در سکوت و آرامش کامل عکاسی کردم و مدتی از تنهایی کامل لذت بردم چون به غیر از من و غروب هیچکس آنجا نبود !تا برگشتمان به اسکله هوا کاملا تاریک شده بود، باید زودتر به شهر بر میگشتیم ،شب ،آقای ایری قرار بود در یک جشن عروسی در روستای پنج پیکر بنوازد وما برای دیدن عروسی سنتی ترکمنی که عروس را با شتر به خانه داماد میبرند بسیار مشتاق بودیم.اوایل شب وارد جشن عروسی شدیم ولی ظاهرا امشب فقط در منزل داما د و با حضور اقوام خودش جشنی بر پاست ،شب گذشته هم همین قضیه را خانواده عروس با اقوام خودشان داشتند و قرارِ بردنِ عروس برای فردا ظهر بود .پس از گپ زدن با فامیل داماد و صرف شام که طبق معمول این چند روز چکدرمه ، غذای محلی ترکمنها بود، برای فردا رسما دعوت شدیم .عروسی اصلی فرداست و مراسم از نزدیکیهای ظهر شروع میشود.برنامه را طوری چیدیم که از فرصت باقیمانده تا زمان عروسی سری هم به دوشنبه بازار در بندر ترکمن بزنیم این بازار هر دوشنبه در منطقه برپاست و ترکمنهای کشور همسایه ،ترکمنستان هم با محصولاتشان در آنجا حضور می یابند . در این بازار تمام مایحتاج مردم موجود است.پس از بازار برای مراسم عروسی،قبل از ظهر ، بطرف روستای پنج پیکر رفتیم و ازخانه داماد به همراه خانواده و فامیلش با شتر و هدایا برای عروس وخانواده اش راهی خانه عروس شدیم ودر آنجا پس از جشن وپایکوبی و صرف ناهار، عروس را پس از گرداندن با شتر دور ده به سمت خانه داماد بردند و هنوز هوا تاریک نشده مراسم پایان یافت.حضور و تماشای جشن عروسی لذتبخش بود فقط افسوس که اجازه عکاسی به ما ندادند ،البته خود داماد حرفی نداشت ولی معمولا آنهایی که نه سر پیازند و نه ته پیاز در این شرایط بیشتر دوست دارند خودی نشان بدهند.در همانجا میهمانانی بودند که ما را به عروسی در تابستان دعوت کردند و گفتند هر چقد ر هم دوست داریم عکس بگیریم. ساعت سه بعد از ظهر از عروسی راهی گُمیشان در شمال بندر شدیم و در راه از آثار تاریخی :خانه های خزینی ها درروستای خواجه نفس دیدن کردیم این خانه ها در دو یا چند طبقه به سبک معماری روسی با چوب ساخته شده اند و در ساختن بعضی ازآنها حتی از یک میخ هم استفاده نشده است .اخیرا کوچه های منتهی به این خانه ها در حال سنگفرش شدن هستند.با ادامه مسیر به سمت گمیشان در فاصله 10 کیلومتری بعد از خواجه نفس به پاسگاه مرزی و محیط بانی رسیدیم . میخواستیم باقایق محیط بانی گشتی روی تالاب گمیشان داشته باشیم که به دلیل نبودن بنزین و نزدیک شدن به غروب ،این کار عملی نشد و قرار شد با ماشینِ گشت ِمحیط بانی در اطراف تالاب گشت بزنیم ،با دیدن پرنده های مهاجر وسوسه شدم از آنها عکس بگیرم ولی اطراف تالاب تا مسافت زیادی دارای گل بسیار نرمی بود که اجازه نمیداد به آن نزدیک شویم و در آن فرو میرفتیم .هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و ما قرار بود گِل فشانی را که به گفته محیط بان در آن نزدیکی وجود داشت ببینیم ولی با اندکی تغییر مسیر در راه بازگشت برای زودتر رسیدن به آن، گم شدیم و دیگر هوا تاریک شد و برگشتیم سمت پاسگاه محیط بانی، در اطراف اینجا تا چشم کار میکند نمکزار است .امشب شام، دوستان محلی منتظر ما هستند، برای اطلاع باید بگویم همه شهر را گشتیم ولی هیچ اثری از حمامهای عمومی نبود و من تعجب میکنم در حالی که هنوز در شهرهای بزرگ تعدادی حمام عمومی وجود دارد چرا این شهر فاقد حمام بود؟ شب تا دیر وقت با دوستانمان راجع به فرهنگ و آداب و رسوم ترکمنها صحبت کردیم .فردا سه شنبه پنجمین روز سفرمان است ،قرار شد صبح بر سر راهمان به طرف تالابهای :آلاگل وآلماگل ،به منزل شیخی پنق نوازنده دوتار برویم که فاصله روستایشان تا بندر بیست کیلومتر بیشتر نبود .از قبل با ایشان هماهنگ کرده بودیم که ساعاتی از وقتش را در اختیار ما بگذارد .شیخی وهمسرش بسیار میهمان نواز بودند و ما تا نزدیکیهای ظهربه نوای دل انگیز دوتار استاد و آوازهای سرزمین مادریش که به حق با حنجره ای قوی و صدایی گرم اجرا می شد گوش دل سپردیم.او میگفت برای بهتر خواندن و نواختن حتما ساعاتی از روز را ورزش میکند،وبرای همین هم از حنجره وصدای قوی برخوردار بود و روزی پنج ساعت تمام به تمرین ساز و آواز میپرداخت . مسأله تاسف آور این است که در اینجا یا جاهای دیگر ایران یک هنرمندی مثل پنق ، هر چقدر هم که از هنرش در جشنواره ها و گرد هم آیی ها بهره بگیرند، هیچ حمایتی از نظر مالی از طرف دولت نمیشوند و آنها مجبورند برای گذران زندگی اشان در مراسم عروسی شرکت کنند واین فاجعه است !پس از خانه شیخی بطرف تالابها حرکت کردیم و حدودا ساعت دو به تالاب آلماگُل در نزدیکی مرز اینچه برون رسیدیم ، دریاچه در این فصل بسیار جذاب و دوست داشتنی بودو در اطراف آن پارک زیبایی ساخته بودند که دارای سرویس های بهداشتی و شیرهای آب و غیره بود . در کناره های دریاچه هم قایقهایی وجود داشتند ولی گفتند در این فصل برای مسافران نیستند .محیط زیبا بود ولی من دوست داشتم طبیعی باشد و حالت پارک نداشته باشد برای همین پس از گشتی در بازارچه مرزی اینچه برون ،حدود هشت کیلومتر از راهی که رفته بودیم برگشتیم تا به سمت آلاگل برویم ،در بدو ورود به منطقه، ،ساختمان محیط بانی روی تپه مقابل ،با چشم اندازی زیبا ،خود نمایی میکند ولی با حصارهایی که دورادورش کشیده اند هیچ راهی برای ورودش پیدا نمیکنی ،پس از کلی صدا زدن و جوابی نشنیدن مجبور شدیم از بوق ماشین برای اعلام حضورمان استفاده کنیم که پس از آن محیط بان که ظاهرا تازه از گشت برگشته بود و خوابیده بود با صدای بوقِ مزاحمِ ما بیدار شد و در را باز کرد و پرسید چکار داریم وقتی توضیح دادیم که برای گشت دور تالاب آمده ایم وراه را بلد نیستیم ،ما را راهنمایی کرد و گفت با ماشین شخصی نمیتوانید بروید چون راه صعب العبور و گل آلود است و گیر میکنید ،از آنها خواهش کردیم در صورت امکان از قایق محیط بانی برای عکاسی از پرنده های مهاجر ما را یاری کنند ولی آنها گفتند در صورت استفاده از قایق هیچ پرنده ای در سطح آب باقی نمی ماند و همه از صدای قایق فرار خواهند کرد و پس از آن لطف کردند و مارا با ماشین محیط بانی به اطراف تالاب بردند .از زیبایی این منطقه هر چه برایتان بگویم کم است ،حد اقل در این فصل ،بسیار بکر به نظر میرسد .به گفته محیط بان آب دریاچه در چند سال اخیر به مقدار دو سوم عقب نشینی کرده و اطراف دریاچه را تا مسافت زیادی گل فرو رونده فرا گرفته است. از دور پرنده های مهاجر بسیاری در سطح آ ب شناورند ولی از فاصله دویست متری اشان نمی توان نزدیکتر شد و در آنصورت همگی به پرواز در میایند .از ماشین پیاده شدم و به بقیه گفتم منتظر بمانند و تنهایی حریصانه از پشت بوته های کنار تالاب سعی کردم به آنها نزدیک شوم و با لنز تله دویست متری عکسی بگیرم ولی دریغ از یک عکس .البته قبلا تجربه کرده بودم که با این روش و با این امکانات، عکس گرفتن بسیار مشکل است و ساعتها وقت و کمین کردن از قبل در نزدیکی آنها لازم بود که شاید می شد عکسی بگیری ،ولی باز هم امید داشتم، تا نزدیکی های غروب که دیگر خسته و ناامید شده وتسلیم آنها(پرنده ها) شدم.خورشید کم کم در پشت دریاچه خودش را پنهان میکرد و فرا رسیدن شب ،آرامشی دوباره برای تالاب و ساکنانش به همراه میاورد.از محیط بان خواستیم که اجازه دهد ساعتی مانده به مقرشان را پیاده برگردیم و او راه را به ما نشان داد وبا ماشین برگشت به سمت محیط بانی . زمانی که به محیط بانها رسیدیم دیگر کاملا تاریک شده بود وما پس از نوشیدن چایی که دستیا ر محیط بان برایمان زحمت کشیده و درست کرده بود تصمیم گرفتیم به سمت آق قلا نزد دوستمان برگردیم .از ابتدای سفر این تنها شبی بود که من بسیار وسوسه شده بودم در کنار تالاب شبی را در چادر به صبح برسانم و بخاطر امنیتی که از وجود نگهبان احساس میکردم خیالم راحت بود ،جز اینکه هنگام خروج از خانه مای سا در آق قلا، برای خلوت تر شدن صندلی پشت ،چون گاهی راهنمای محلی سوار میکردیم ، چادرمان را در خانه او گذاشته بودیم .اینک باید با تالاب و شب زیبا و صبح بیدار شدن در کنارش خداحافظی میکردیم .محیط بان قول داد که فردا ما را به گِل فشانی در نزدیکی منطقه صوفی کم و دریاچه های کوچک پراکنده که آبشان از رود گرگان تامین میشد وپرنده ها را به خود جذب میکرد، ببرد .شب را در آق قلا میهمان گوشت قربانی عید قربانِ میزبانان بودیم که با آن کبابی درست کرده بودند که در خوش مزه گی نظیر نداشت ،با اینکه خودم از مهارت کامل در امر پختن کباب به بهره نیستم ولی کباب بسیار نابی بود .ناگفته نماند که عید اصلی ترکمن ها عید قربان است و در این روز، بیشتر آنها گوسفند قربانی میکنند و ربطی به حاجی بودن یا نبودن مثل طرفهای ما ندارد.روز بعد پس از دیدن گل فشان و شکست دوباره در عکاسی از پرنده ها ،پس از وداع با دوستان محیط بانمان به سمت نوار مرزی ترکمنستان حرکت کردیم .مقصد ما دهستان کُرَند واقع در بخش مرزی داشلی برون برای آشنایی با زندگی عشایر یکجا نشین ترکمن بود.محیط بان، دوست دهیارش را که درکرند زندگی میکرد به ما معرفی کرد و سفارش ما را به او کرده بود . بعد از ظهر ساعت حدودا دو به کرند رسیدیم وخانواده دهیار منتظرمان بودند ،مجبور بودیم سریعتر بطرف عشایر حرکت کنیم تا به تاریکی نخوریم ، از کرند تا محل عشایر کلا بیابانی و کم آب است و جاده ای وجود ندارد.این عشایر مثل عشایر دیگر شغلشان دامداریست .آنها با فاصله زیادی از یکدیگر در بیابان پراکنده بودند و اکثرا در خانه های گلی دست ساز خودشان زندگی میکردند،چندین کیلومتر را به امید دیدن چادرهای عشایری آق اوی و قره اوی پیمودیم ،دریغ از یکی ،همه خانه ها گلی و چادرها با گونی و برزنت های کهنه درست شده بود .خدای من چه بلایی به سر آداب و رسوم وسنن ملی ما آمده ؟قبایل ماسایی در آفریقا هم به رسوم واعتقاداتشان وفادارند و احترام میگذارند و دولت هم آنها را یاری میکند تابه همان صورت سنتی زندگی کنند و گردشگری از مهمترین منابع درآمد آنهاست.حال آنکه دولت ما وعده های بسیار به عشایر کوچ رو میدهد که یکجا نشین شوند و پس از یکجا نشینی بیشتر این وعده ها هم به دست فراموشی سپرده میشوند . بالاخره پس از آن همه گشتن موفق به دیدن چادر کوچکی شدیم که با نمد درست شده بود و به آن گُتیگمه میگفتند وآن هم میزبان برای میهمانانش که قرار بود در آخر هفته بیایند برپا کرده بود.ساختمان این چادرها طوری بود که وقتی آتش در کف آن برپا میشد همه دود آن به طرف بالای چادر که به همین منظور دارای هواکش بود ،کشیده میشد.پس از نوشیدن چای دودی و گفتگو با عشایر، شب هنگام به طرف کرند حرکت کر دیم .خانواده دهیار برایمان غذای محلی ترکمنستان ،به نام :چال بورَک درست کرده بودند که با آرد و گوشت و استفاده از قالبهای خاصی درست شده بود،شب تا دیر وقت با دوستانمان شب نشینی داشتیم .من از این گفتگوها بسیار لذت میبردم چون هر چه بیشتر حرف میزدند با فرهنگشان بیشتر آشنا میشدم.هشتمین روز سفر را با حرکت به سمت آرامگاه مختومقلی شاعر بزرگ ترکمن آغاز کردیم.مقصد بعدی روستای :آق تویغه بود که دهیار کرند با دهیار آنجا هماهنگ کرده بود.قرار بود دیداری از عشایرکوچ رو کُرد منطقه که از سمت قوچان و شیروان به انجا آمده بودند ، داشته باشیم .این منطقه از نظر پرورش دام بسیار متنوع است، بطوریکه انواع دامها مثل :گاو ،گوسفند،بزو شتر در آنجا پرورش داده میشوند.و زمین ها در خیلی مناطق دارای نمک هستند وبخصوص پرورش شتر در این نواحی زیاد است .داستان این عشایر هم مثل قبلی ها بود،نه لباس محلی ونه چادر ساخته شده از پوست دامها .زندگی بدون هیچ امکاناتی با خانه های گلی !تصمیم گرفتم به سفر خاتمه دهم به امید اینکه در سفر های بعدی به مناطقی سفر کنم که هنوزآثاری از آداب و رسومشان باقی مانده باشد .وقتی از دهیار میخواستم روستای محروم را در این منطقه تعریف کند ، او میگفت روستای محروم روستایی است که نداردADSLتا شهر مَراوه تپه که آخرین شهر نزدیک به مرز در مسیر ماست پیمودیم و پس از آن به سمت جنوب و شهر کلاله ادامه دادیم ،به دلیل زود تاریک شدن هوا از اولِ سفر طوری برنامه ریزی کرده بودم که مدت طولانی رانندگی نکنم و قبل از تاریک شدن هوا به مقصد برسم .قرار شد در راه بازگشت شب را در علی اباد کتول میهمان سید عباس باشیم و روز بعد به سمت آخرین مقصدمان روستای زیارت در گرگان برویم ،روستایی که با آن همه اشتیاقی که برای دیدنش داشتیم وتعریفی که از زیبایی اش شنیده بودیم ،نه اثری از خانه های معروف چوبی اش بود و نه حتی اثری از زندگی روستایی ، به جز دو سه تا خانه قدیمی ،بقیه خانه های روستایی تبدیل به ویلاهای چند طبقه و آنچنانی شده بودند، اینجا هم مثل مناطق خوش آب وهوای تهران جولانگاه پولدارهای استان گلستان شده بود و ماشینهای آخرین مدل تنها چیزهایی بودند که در کوچه پس کوچه های باریکش به رخ کشیده میشدند !نمیدانم با این رویه ای که در پیش گرفته ایم آیا تا چندی دیگر در آینده این سرزمین، هیچ آثاری برای نشان دادن به آیندگان و اینکه زندگی و آثار معماری اجدادشان چگونه بوده است وجود خواهد داشت ؟ یا مثل ویرانه های تاریخی دیگرمان باید برای شناخت گذشته امان به عکسها وتاریخی که بیگانگان برایمان به ثبت رسانده اند رجوع کنیم؟به امید روزی که سردمدارانمان دلسوزانه تر با این مسایل برخورد کنند .
|
| صعود به قله سهند 24و25/3/86 | |
| ساعت ۱٠:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧ : توسط : mani sepehr |
| سفر به لرستان پایتخت طبیعت ایران | |
| ساعت ٢:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢ : توسط : mani sepehr |
|
همه جای ایران سرای من است ٢تا4/2/88
ساعت 5 صبح است ،قطار توقف کوتاهی در ایستگاه سپیددشت دارد،کوله ها به دوش جلو درب قطار منتظر پیاده شدن هستیم .مینی بوس در ایستکاه منتطر ماست ولی چون هوا هنوز تاریک است ،برای بهتر دیدن منطقه ساعتی منتظر روشن شدن هوا می مانیم.شوق دیدن دوباره این سرزمین ومردمانش ،وجودم را فرا گرفته. شنیدن صدای موسیقی محلی لری از ضبط ماشین این شوق را دو چندان کرده می کند.آوازهایی که ریشه در زاد وبوم این مردم دارد و شرح دلاوریها و مشقت های بسیاریست که در طول تاریخ متحمل شده اند.ماشین در دل کوه و دشت مارپیچی خزیده و بالامیرود حالا دیگر صبح چهره روشن اش را به ما می نمایاند و تا چشم کار میکند درختهای بلوط و زبان گنجشک (ون) و قلنگ (بنه) یا همان پسته کوهی را می بینیم . روستای اشکفت را در 5 کیلومتری سپید دشت پشت سر میگذاریم . اشکفت به معنی شکاف یا غاری است که در نزدیکی روستا وجود دارد.این سرزمین پر از ناشناخته های زیبا ودوست داشتنی است.آبادیهای چنار شوره و زنکلوار هم در مسیرمان دیده میشوند. اینجا کیلومتر 40 از ابتدای حرکتمان است .در سمت چپ جاده ،جاده فرعی با تابلوی آبشار گریت دیده میشوند.با ورود به جاده فرعی ،اولین روستایی که دیده میشود،قلعه پامچال است.اینجا دره ها کم کم سنگلاخی و سخره ای میشوند.جاده فرعی، باریک ودارای آسفالتی بد است.از سر جاده تا آبشارها حدود 3کیلومتر است.ارتفاع این آبشار 15 متر است.در گویش محلی این آبشار را هفت چشمه تاف میخوانند.پس از کشتی در منطقه ودیدار آبشارها و خوردن صبحانه،به طرف خرم آباد حرکت کردیم.مقصد بعدی ما قلعه فلک الافلاکو موزه مردمشناسی لرستان بود.در هوای معتدل بهاری قلعه از دور بسیار زیبا وبا ابهت می نمود. هنگام ورود به شهر کنگره های قلعه تاریخی بیش از هر چیزی نمایانگر وجود یک اثر تاریخی بسیار مهم وزیباست که چشم هر بیننده ای را به خود جلب میکند.با آقای فرزین نویسنده و عکاس لر که در طراحی و اجرای موزه نقش موثری داشته در این قلعه قرار داشتیم که متاسفانه به دلیل گرفتاری نیامدند. بنای نخستین قلعه مربوط به دوره ساسانی است .پس از خروج از خرم آباد در جهت جنوب شرقی به طرف آبشار نوژیان طی مسیر میکنیم ،در اواسط راه محلی را برای صرف ناهار انتخاب کردیم،محلی بسیار بکر و کم رفت وآمد .چوپانی که از بالای کوه سرازیر شده بود چندین شاخه گل لاله واژگون در دست داشت ،گلهای بسیار زیبا ونایاب که فقط در ایران وجوددارند و نسلشان رو به انقراض است .فاصله خرم آباد تا آبشار نوژیان 36 کیلومتر است که 6 کیلومتر آخرش هنوز خا کی است.روستاهای:ده باقر وسنک تراشان در مسیر دیده میشوند. ساعت 5 بعد از ظهر است و ما در کنار آبشار نوژیان با ارتفاع 95 متر واقع در منطقه تاف هستیم.چادر ها را در کنار نهر آبهایی که از آبشار سرازیر است بر پا میکنیم و از روشنی هوا استفاده کرده گشتی در اطراف وحوضچه پای آبشار میزنیم.با فرا رسیدن شب یار همیشگی امان ،آتش مارا گرد خود فرا میخواند ودوستان با خواندن آوازهای لری شکوه شب را بیشتر میکنندو با قرار مداری که برای فردا میگذارند به کیسه خوابهایشان میروند. صبح زود با مینی بوس عازم ایستگاه راه آهنکشور میشویم . مسیرحرکت خاکی ودر بعضی نقاط دارای دست اندازهای بدی است .طول این جاده از آبشار تا ایستگاه کشور توسط gps 18 کیلومتر گزارش شد که هر چه بطرف بالا میرفت باریک تر وبدتر می شدو در قسمتهای آخر، جاده دارای دست اندازها و پرت گاههای مهیبی است.این مسیر اکثرا توسط کوهنوردان پیاده طی میشود ولی به دلیل نبودن وقت ما ترجیح دادیم با مینی بوس برویم،البته راننده بسیار پشیمان از اینکه چرا چنین قولی به ما داده 1 کیلومتر مانده به ایستگاه بالاخره با کمال احترام عذرمان را خواست.پس از پیاده روی کوتاه خودمان را به ایستگاه کشور رساندیم.اینجا نیز مثل ایستگاههای کوهستانی دیگر بین خوزستان و لرستان بود.در قسمتهای زیادی از این خط آهن ریل ها در دره های عمیق و باریک با کو های صخره ای سر بفلک کشیده در اطرافشان واقع شده اند و از تونل های طولانی بسیار زیادی عبور میکنند .به همین دلیل دو طرفه شدن این مسیر با شرایط فعلی تقریبا غیر ممکن است.در بسیاری از ایستگاهها هیچ راه دیگری بجز قطار برای رفت و آمد وجود ندارد.مقصد بعدی ایستگاه پل آب سیروم است ،به قصد دیدار از غار ماهی کور ،به دلیل کمبود وقت فاصله بین دو ایستگاه را با درزین طی کردیم. درزین را از بچگی در فیلم ها دیده بودم و همیشه آرزو داشتم روزی روی ریل با آن حرکت کنم.فاصله دو ایستگاه حدود 15 دقیقه طول کشید و جالب اینجاست که راننده تمام مسیر را دنده عقب حرکت کرد و چرخیده بود و پشتش را نگاه میکرد .در ایستگاه پل سیروم ،تابلوی غار ماهی کور نصب شده بود وروی آن نام یک روستایی که یادم نیست چه بود ولی منظور همان روستای لون است نوشته شده بود پس از خوردن هندوانه خنک که از آبشار آن را با خود حمل کرده بودیم پا در راه خاکی مال رو میگذایم .تا دهانه غار 5 کیلو متر در پیش رو داریم .در مسیر باغهای انار و انگور ،درختانی قانع که با آب کم میسازند ، وجود دارد که متعلق به مردمی است که در اینجا سکونت دائمی ندارند و از مناطق کوه تاف به اینجا میایند و اینها پاپی وسگوند از طوایف مختلف لر هستند .در این مناطق گله های گوسفند و بز فراوانی هست ولی بز بخاطر مقاوم بودنش به شرایط سخت ،بیشتر دیده میشود.پس از گذشتن از روستای لون دیگر راه زیادی به دهانه غار نمانده است. نزدیکی های غار باد بسیار شدیدی وزیدن گرفت و هنگامی که در دهانه غار بودیم با ریزش سنگ از صخره های بسیار مرتفع اطراف غار روبرو شدیم .اینجا یک غار آبی زیر زمینی است که فقط دهانه آن قابل دیدن است و ماهی کور را در همین قسمت هم میتوان مشاهده کرد.این غار توسط غواصان انگلیسی در سالهای دور غواصی شده است.ماهی کور از نادر ترین گونه های دنیاست و دارای دو جفت سبیلک و بدنی فاقد رنگدانه با حد اکثر طول 26/5 سانتیمتر می باشدو نام علمی آن iranosypris می باشد. پس از رسیدن به مبدا وصرف ناهار در کنار پل سیروم به دلیل ایجاد درد در ناحیه دیسک کمر ،تا ایستگاه راه آهن تنگ هفترا که 3 کیلومتر است با موتور سوزن بان قطار طی کردم و میهمان خانه وخانواده پر محبت او شدم و تا آمدن دوستان که مسیر را پیاده و از داخل تونل ها می آمدند ،فرصتی بود برای هم زبانی و همدلی با لرهای بی آلایش و لذت بردن از حضور در میان آنها . ساعت 5 بعد از ظهر با دوستان در ایستگاه تنگ هفت جمع شدیم و منتظر آمدن قطار محلی که قرار بود در این ایستگاه سوارش بشویم ،ماندیم .قطاری مملو از جمعیت که اگر صندلی ات مدتی خالی بماند توسط دیگران اشغال میشود .صبح روز آخر در ایستگاه رباط کریم پیاده شدیم چون از اینجا رفتن به کرج برایمان راحت تر بود. با دو عدد سواری خودمان را به کرج رساندیم و اولین روز هفته را با کوله باری از شاددی و نشاط قدم در راه زندگی روزمره گذاشتنم. |
| صعود به قله درفک(سیاهکل) | |
| ساعت ٢:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤ : توسط : mani sepehr |
|
همه جای ایران سرای من است روز پنجشنبه 13 تیر ماه به همراه بیست تن از دوستان کوهنورد ساعت 2 بعد ازظهر از کرج حرکت کردیم وپس از گذشتن از شهرهای قزوین ،منجیل ولوشان ساعت 8 شب به سیاهکل رسیدیم به دلیل منتظر بودن برای راهنما مدتی را در پارک پاشوران که دارای دریاچه زیبایی در وسط و محیطی آرام است ،ماندیم .بعد از ملحق شدن راهنما به مابه طرف روستای شاه شهیدان حرکت کردیم.شب را در محوطه امامزاده به صبح رساندیم، البته به دلیل دیر رسیدن نتوانستیم از داخل ساختمان استفاده کنیم چون مسئولش رفته بود. صبح جمعه ساعت 7.30بطرف قله حرکت کردیم .مه، زیبایی روستا و مسیر را دو چندان کرده بود .هر چه جلوتر میرفتیم ،مه غلیظ تر میشد و پس از مدتی نم نم باران شروع شد و راه رفتن روی گل کمی سخت تر بود کلا این منطقه دارای درختان انبوه نیست و فاصلۀ درختان از یکدیگر زیبایی خاصی به منطقه بخشیده است و با جنگل انبوه متفاوت است.با عبور از ییلاق اربناب،به روستای گوهستانی چیچال رسیدیم(حدودا 2ساعت از ابتدای مسیر تا چیچال طول کشید)با رسیدن به ابتدای ده با تابلوی چوبی زیبایی روبرو شدیم که با کنده کاری دست روی آن نوشته بود:اینجا محل عبور فرشتگان است زمین را آلوده نکنیداین تابلو هر کسی را تحت تاثیر قرار میدهد و به روستا شکلی فرازمینی می بخشد.با گذشتن از ده در مسیر پاکوب به راهمان ادامه میدهیم. متاسفانه برای احداث جاده ماشین رو در این منطقه نیز مثل جاهای دیگر ایران ،طبیعت را ویران کرده اند، انگار هیچ کس هیچ چیز را نمی بیند،هیچ کس هیچ چیزنمی گوید،آخرتخریب تابه کجا؟وتابه کی ادامه دارد؟ این کوهستان چه نیازی به جاده ماشین رو داردکه هزاران درخت را برایش قربانی کنند؟ از ارتفاع 2100متری که چند کلبه تکی دیده میشود شیب رو به تندی میگذاردوبعضی ازبچه ها در این نقطه می مانند.حدودساعت 12به یک دوراهی در ارتفاع 2500متری رسیدیم،سمت چپ بطرف قله میرفت ومسیر مسیتقیم به طرف غاربرفی،با توجه به زمان کم ومنتظر بودن بعضی از بچه ها در ارتفاع پایین تر وغلیظ شدن مه واحتمال گم کردن راه تصمیم گرفتیم راه مسیتقیم رابرویم ومدتی را در گوسفند سرای منطقه به کلبه گرم چوپانان،میهمان شدیم وچای داغ نوشیدیم.سپس بطرف دهانه غار رفتیم،غارهای برفی در تمام مدت سال و حتی فصل گرما ،برفهارا در خود نگه میدارندوچوپانان وخانواده هایشان که بطور پراکنده در اطراف این غارها کلبه های سنگی درست کرده اند،هر روز قطعاتی از برف فشرده راباداس جدا کرده وداخل حوضچه هایی که درست کرده اند می اندازندواستفاده میکنند. این کار اکثرا توسط زنان درفکانجام میشود.به گفته راهنما چندین غار برفی دیگر نیز درمنطقه وجود دارد. چوپانان و خانواده هایشان از اواخربهارتا پاییز ایجا زندگی میکنندوبعد به دهکده هایشان باز میگردند. ازقله درفک ،قلل سماموس و شاه معلم که تگارنده قبلا آن راپیموده،پیداست. |
| سفر به کویرمصر و گرمه | |
| ساعت ۱٢:۳۸ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩ : توسط : mani sepehr |
| پیمایش جنگل سی سنگان به کجور | |
| ساعت ۱۱:٥٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦ : توسط : mani sepehr |
|
همه جای ایران سرای من است چهارشنبه شب به همراه 16 تن از دوستان شقایقی با مینی بوس عازم چالوس شدیم ودر خانه امان در نزدیکی جنگل سیی سنگان چند ساعت خواب و استراحت داشتبم و صبح زود بامبنی بوس بطرف روستای ملاکلا (مبدا حرکتمان)که جاده آن در کنار جنگل قرار دارد رفتیم.پس از طی حدود 8 کیلومتر به روستا رسیدیم وبعد از پیاده شدن از مینی بوس کوله ها را برداشته وارد جنگل شدیم. پاییز با هه رنگهای خیره کننده اش ما رابه خود فرا میخواند.در ابتدای راه رنگ درختان هنوز بیشتر به سبزی می زد ولی هر چقدر جلوتر میرفتیم رنگها متنوع تر و خیره کننده تر می شدند.ما قرار بود تا ارتفاع 2500 بپیماییم .این جنگلها همان جنگلهای هیرکانی هستند که سه استان کشورمان :گیلان،مازندران و گلستان را در بر میگیرند و از نوع بی نظیرترین جنگلها در دنیا هستند و یادگار دوران سوم زمین شناسی هستند.جنگلهایی با درختان پهن برگ و گونه های گیاهی و جانوری با ارزش و نایاب .در واقع این اسم معادل جنگلهای خزری نیز می باشد. بسیاری از درختان همزیستی مسالمت آمیز با گیاهانی مثل خزه ، سرخس و گلسنگ دارند.خاک سرشار از مواد معدنی و آهن است.چشمه های آبمعدنی بسیاری در مسیر وجود دارد .روز اول پس از شش ساعت کوه پیمایی به محلی بسیار مسطح و مناسب برا بر پایی چادرها رسیدیم (این محل تقریبا در اواسط راه واقع شده است)البته 6 ساعت کمی طولانی است و این بدلیل عکاسی در تمام مدت کوه پیمایی بود وگرنه بطور معمول باید زودتر میرسیدیم.با بر پایی چادرها که دیگر نزدیک غروب بود که انجام شد،آتش ، یارهمیشگی امان بر ای نزدیک تر کردن هر چه بیشتر یاران به یکدیگر و گرما بخشیدن به جمعمان بر پا شد.شبی وصف ناپذیر و بسیار دلنشین را در دل جنگل به صبح رساندیم.صبح زود با صدای پرندگان و چارپایانی که برای چرا از کنارمان عبور میکردند از خواب بر خاستیم.یک روز دوست داشتنی دیگر.پس از صرف صبحانه که از شیر دامهای اطراف تهیه شده بود،کوله بارها را بر دوش افکنده عازم کجور شدیم.در راه با حصارهای چوبی شکسته شده که توسط جنکلبانی برای جلوگیری از ورود دامها در جنگل نصب شده بود روبرو شدیم.چرای بی رویه دامها آفتی بزرگ و تهدیدی جدی برای طبیعت است ولی متاسفانه هنوز برخوردی جدی با این مسئله صورت نگرفته است.هرچه به ارتفاعات کجور نزدیکتر می شویم درختها کوتاهتر و تنک تر می شوند و کم کم به مناطقی میرسیم که هیچ برگی روی درختها باقی نمانده و زمستان کم کم دامنش راهمه جا می گستراند .از محل چادرهایمان تا کجور که مینی بوس منتظرمان بود تقریبا 6 ساعت کو هپیمایی کرده بودیم وساعت تقریبا 3 بعد از ظهر بود که دوستان به یکدیگر خسته نباشید گفتند وپس از خوردن آ ب وشستن دست ورویمان سوار مینی بوس شده وبه سمت کرج حرکت کردیم. کل مسیر طی شده از ابتدا تا کجور 18 کیلومتربود که میتوان گفت بطور تقریبی روزی 9 کیلومت طی کرده بودیم . لازم به ذکر است که این مسیر در بهار همین امسال (87) از کجور به سی سنگان نیز به همین شکل (توسط نگارنده و همراهانش ) طی شدهبود و طبیعتا همه راه سرازیری بود و از باران زیبای بهاری هم بی نصیب نماندیم.با تشکر از راهنمای عزیزمان آقای رنجبر که نقطه به نقطه راه را حفظ بودند و بدون هر مشکلی مارا یکراست به مقصد رساندند. با امید به توجه هر چه بیشتر دولت و مردم به این ثروت عظیم (جنگلهای هیرکانی)و حفظ آن برای نسلهای آینده. نویسنده:مانی سپهر
|
| صعود به قلعه ماران--ارتفاعات افرا تخته به روستای بالاچلی | |
| ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤ : توسط : mani sepehr |
|
همه جای ایران سرای من است 2تا5 /8/87
روز پنجشنبه 2 آبان ساعت 40/5 دقیقه بعد از ظهر به اتفاق 31 نفر از بچه های گروه کوهنوردی شقایق کرج ومیهمانانمان از میدان سپاه کرج توسطِ یک دستگاه اتوبوس به سمت گرگان حرکت کردیم . روز بعد 30/4 دقیقه صبح به علی آبادِ گرگان رسیدیم و بعد از رامیان ،جاده شش آب که در امتدادِ جنوب است را طی کردیم و به آخرین مقصدمان،روستای پا قلعه رسیدیم و پس از خروج از ده و نرمش صبحگاهی ساعتِ 30/8 صبح در امتدادِ شیبِ شمال شرقی راهی قله شدیم . مسیر کاملا پاکوبِ است و زیر ِ قله شیبِ تندی دارد که چندین بار با موانع سنگی روبرو شده ومقداری دست به سنگ شدیم. منظره قلعه ازدور بسیار زیبا بود و در راه همه مدت در قعر دره ها پر بود از ابرهای سفید که انگاری تشکی نرم از ابرهای فشرده آنجا گسترده بودند و ما در طول راه محو تماشای ابرها در زیر پایمان بودیم. صدای پرندگان وهوای دل انگیز ما را به وجد می آورد ولی صدای اره های برقی رعشه بر اندام انسان می انداخت. فکر اینکه تا کی و تا کجا قطع این درختان کم یاب ادامه دارد و چه کسی داد این مظلومان را از ظالمان میستاند، آرامش ما را بر هم میزد. گروه اول ساعت 11:50 دقیقه روی قله بودند و گروه دوم به دلیل عکاسی از محیط ساعت 12:40 دقیقه به قله رسیدند. پس از استراحت و صرف ناهار در قله و خواندن سرود ساعت 2 بعد از ظهر به سمت پایین حرکت کردیم و از همان مسیر رفت، برگشتیم و ساعت 4:20 دقیقه در روستای پاقلعه بودیم. برای شب مانی روستای شیر آباد را انتخاب کرده بودیم و در یک خانه روستایی شب را به صبح رساندیم.
قسمت دوم سفر ما شنبه 4 آبان ساعت 7:30 دقیقه صبح آغاز شد: ارتفاعات افرا تخته (ارتفاع 1400متر از سطح دریا) به روستای بالاچلی در گرگان. صبح با اتوبوسمان از شیرآباد تا ابتدای جاده خاکی افراتخته رفتیم و از انجا با دو عدد وانت نیسان که از قبل هماهنگ کرده بودیم حدود سیزده کیلومتر راه خاکی را تا چشمه بالای افراتخته طی کردیم . صبحانه را کنار چشمه خوردیم و بعد از بستن کوله ها وارد جنگل شدیم و راهمان را به طرف ساغر تپه (بلند ترین قسمت راه با 2400 متر ارتفاع) ادامه دادیم. اینجا مرتفع ترین قسمت مسیرمان بود و پس از آن تمام مسیر تا روستای بالاچلی سرازیری بود. ساعت 4بعد از ظهر به بالاچلی رسیدیم. وارد روستا که شدیم درختان همه لباسهای پاییزی زیبایشان را بر تن کرده بودند و انسان با دیدن آنها مسحور طبیعت می شد. پس از عکاسی و استراحتی کوتاه در روستا با وانتها که آنجا منتظرمان بودند به طرف اتوبوسمان راهی شدیم. اتوبوس در انتهای جاده خاکی در جاده آسفالته فاضل آباد منتظرمان بود . ساعت 5:30 بهد از ظهر به طرف کرج حرکت کردیم و 4 صبح روز یکشنبه 5 آبان کرج بودیم . قسمت خاکی جاده بالاچلی 7کیلومتر است که دارای زیر سازی است و قابل تردد ، بقیه راه هم آسفالت می باشد. رستوران حاج حسین واقع در کمربندی بهشهر دارای محیطی تمیز و غذای مناسب جهت صرف شام است. نویسنده :مانی سپهر
|
| ًًَپیمایش جنگل ابر و آبشار شیر آباد | |
| ساعت ۸:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٦ : توسط : mani sepehr |
|
همه جای ایرای سرای من است ٢٩تا٣١خرداد٨٧ مرا ابر بد ین دیار رهنمون داد مرا با خود برد به هوای کلبۀ شاد مرا انگونه خواند که آزادی جان من خود نیز رستن میخواستم ،رفتم به هوای باران
شب ِ چهارشنبه 29ِ خرداد به همراه پانزده تن از دوستان ِ گروه کوهنوردی شقایق ِ کرج با ا دستگاه مینی بوس بطرف شاهرود حرکت کردیم و صبح روزبعد پس از خروج از شاهرود و طی پانزده کیلومتر خراقان را در فرصتی کوتاه زیارت کردیم و به سرعت به امید تماشای نمایش ابرها از جاده فرعی و خاکی بسمت جنگل رفتیم. پس از طی ده کیلومتر بعد از خرقان در جاده شاهرود-آزاد شهر ،راهنمای محلی:سید عباس ،اهل روستای بالا چلی به همراه دو محلی دیگر به ما پیوستند. در اواخر جاده فرعی حرکت و خزیدن ابرها را در لابلای کوهها میدیدیم. انگار وارد قطعه ای از بهشت شده ای. زنجیر وار بدنبال راهنما راهی جنگل شدیم.وارد جنگل که میشدی ابر بود و مه. پوستت به ذره های خیسی میخورد که روزگاری فقط در آسمان میدیدیشان . دوربین خیس میشد اما نمیشد از ثبت این رویای مجسم گذشت.باورش سخت بود ولی ما میان ابرها قدم بر میداشتیم.آوازآرام بخش پرندگان سنگینی کوله ها را از یادمان میبرد.شبنم روی گلها وسبزه ها پای شلوارمان را خیس میکند.صبحانه را میهمان روستاییان منطقۀ یخان بودیم که بهمراه دامهایشان این جا بودند و با دست و دلبازیشان سفره مان را رنگین و پر برکت کردند. پس از صبحانه بطرف ارتفاع حرکت کردیم و مه هر لحظه قویتر و قویتر میشد و هر چه بارتر میرفتیم دیدن اطراف تا چند متری هم میسر نبود . گم کردن رد پاکوب در کوه منجر به سرگردانی واتلاف وقت و نیرو میشود،بنابر این پاکوب را هرگز نباید رها کرد.پس از مدتی از گم کردن ِ مسیر تصمیم گرفتیم درجایی ثابت بمانیم وبا آتش نابی که همراهان درست کردند همراه شویم و منتظر راهنما بمانیم که با پیدا کردن راه ادامه مسیر دهیم.با دیر کردن راهنما هزاران فکر از سرم میگذرد:شب را کجا بمانیم؟ هوا دارد تاریک میشود با همراهانی که لباس کافی نداشتند و سردشان بود چه کنیم؟در این فکرها بودیم که صدای ِ دلگرم کنندۀ راهنما به گو رسید:بیایید از اینطرف.با پیدا کردن ِ مسیر همچنان که ارتفاع را کم میکردیم ،مه هم رقیق تر میشد.دوباره خودمان را باز میابیم و آهنگ قدمها منظم میشود .زندگی شهر را فراموش کرده ایم. موبایل آنتن نمیدهد و ما دغدغه های ِ شهر را کنار گذاشته ایم و با همۀ وجود با طبیعت هم آواز شده ایم وبا عطشی وصف ناپذیر همه زیبایی ها را فرو میبریم.ابرها جلوتر از ما جرکت کرده و خود را به قعر دره میرسانند ،حالا در ان پایین دستها ابرها متراکم و سفید یکدست ، دره را پر میکنند .روز تقریبا تمام شده و غروب زیبای جنگل ما رافرا میخواند و این فراخوانی با میهمان نوازی ِ وصف ناپذیر ساکنین ِ کلبه روستایی در گوسفند سرایی در منطقه زولان کامل میشود. کلبه ای گرم با آتشی مهربان که سرما از وجودمان میزداید.زنجیروار در کنار آتش ، متراکم تر و صمیمی تر از قبل حلقۀ دوستیمان را تنگ تر کرده و آن را بین خودمان تقسیم میکنیم.صبح زود بدنبال بیدار باش پس از آماده شدن ادامه مسیر میدهیم.ابر های دیروز با ما همراه تر شده و اجازه میدهند اطرافمان را کاوش کنیم ،درختان کم کم ا نبوه میشوند و ما خود را در جنگلهای همیشه آشنای خطۀ شمال می یابیم.پاسی از ظهر گذشته روستای ِ بالا چلی در زیر پایمان ظاهر میشود.منطقه ای آرام ودوست داشتنی در دل جنگل با مردمانی گرم وصمیمی . نهار را در کلبۀ ییلاقی سید عباس و دوستانی که از قبل منتظرمان بودند و از باغ وباغچه های خود سور وساتمان را فراهم کرده بودند خوردیم و پس از مدتی استراحت و تجدید قوا عازم ِ آبشار شیر آباد شدیم. دل کندن از کلبۀ ییلاقی کارِ ساده ای نبود.بارها وسوسه شدم که چند روزی را دور از هیاهوی شهر همانجا بمانم ولی تعهدم به دوستان ما نع از اجرای این تصمیم شد و مرا به ادامۀ مسیر واداشت. با قول وقرارهایی که باخود وروستاییان گذاشتیم،به امید دیدار در آینده ای نزدیک پا در راه بازگشت گذاشتیم. نویسنده:مانی سپهر |


























